قوی باش تو می تونی… دلتنگ نباش میگذره… همش اینارو به خودم میگم و طبق ممول همچنان به ظاهر شنگول میزنم… راستی دلم برات خیلی تنگ شده… کاش خودت زنگ بزنی نمی دونم شاید بهتر باشه که هیچ موقع تماس نگیریم ولی عیدت مبارک

ساعت یازده و نیمه… از پایین تو محوطه ساختمون صدای چند تا دختر و پسر میاد که بلند بلند می خندن فکر کنم ترک باشن.. چه صدای خوبی … گوشام یه جورایی از قطع شدنه صداشون می ترسه و  هر بار که صداشون محو می شه دنبال شنیدنشون می گرده.

من اون قسمته جناب خان که سامان گلریز   اومده بود را تا حالا چند بار دیدم به نظرم خیلی خوب بود

من امشب تنهاییم را بغل کردم… خیلی سنگین شده بود… به هر زوری بود بردمش بیرون… برایش از اون زیتون ها خریدم که وسطش بادام گذاشته اند. گذاشتم بادام ها را او بخورد و زیتونهایش را خودم خوردم. برایش موسیقی پخش کردم و نگذاشتم بفهمد که برایش گریه می کنم. بعد انقدر راهش بردم که خسته شد و در بغلم خوابید. .حالا خودم هم خوابم میاید

زن هایی که ندارن… چی ندارن؟ چاره ای جز محکم بودن ندارن

امروز بهت گفتم خیلی بدی… خیلی دلم شکسته بود مرا ببخش خدایا… نمی دانم چرا از همه جا از تو دلگیر شدم…

خدای بزرگ و مهربون… ازت می خوام که کمکم کنی، می خوام فقط پیش خودت باشم. این چار کلمه حرف منو شبا میشنوی؟؟؟ من  رو ببر پیش خودت

امروز ساعت 8 اومدم خونه از شدت ضعف و خستگی بیهوش شدم اصلا نمی تونستم خودمو تکون بدم خوابم برد تا ساعت یک ونیم. بیدار شدم یک لیوان شیر خوردم و کمی ماست. اشتهامو از دست دادم. نمی دونم فردا رو می تونم روزه بگیرم یا نه. الان یه دو ساعتیه دارم سعی می کنم بخوابم ولی خوابم نمیبره . یه عالمه حرف دارم باسه گفتن حرفا نه درد دل. …     همش به خودم میگم دختر جون قوی باش تو می تونی. هی میگم به خودم صبر صبر. یه حس بدیه وقتی تنهایی اصلا از خودت بدت میاد. فکر می کنی به درد بخور نیستیی. یجورایی احساس می کنی قبلا این همه تنها نبودی اما دقیقتر که میشی می بینی همیشه همین بوده. پس یه مشکلی تو من هست نه اون بیرون

راستی من شروع کردم صبح ها چند ایه قران می خونم . خیلی خوبه. خیلی وقت پیش هم کاغذ ابرنگ و قلم مو هم گرفتم که نقاشی ابرنگ بکشم اما هنوز بسته کاغذ رو باز نکردم. خیلی دوست دارم اون چیزی رو که خودم درست می کنم یا می کشم رو بتونم هدیه بدم ینی در حد هدیه دادن باشه. وای ساعت 4 صبح شد سرگیجه دارم برم دوباره سعی کنم بخوابم . .

خدای من طبق ممول سلام… امیدوارم حالت خوب باشد… بدان ولی حال من اونقدرها خوب نیست…یک چیزی هست که بیخ گلویم را فشار می دهد. تنهایی من بی اندازه بزرگ شده است… بزرگ و سنگین!!! همین روزهاست که از دستم بیفتد بشکند… اگر کوچکش نمی کنی من را  قوی کن تا از دستم نیفتد تا نشکند. تنهاییم بخشی از وجودم است، اگر بشکند زخمی می شوم . .. .

دیروز تو اتاق با مصطفی هم اتاقی مصریم.. تنها بودم… شروع کردیم به صحبت نمی دونم چی شد صحبت یه شیعه وسنی کشیده شد!!! بعد دیدم کم کم داره منو به صورت غیر مستقیم به سنی شدن دعوت می کنه… تو دلم خندم گرفته بود اما خب سعی می کردم جدی باشم… یه صحنه گفت شیعه ها زنگ می زنن به امام زمان صحبت می کنن دیگه  خیلی خندم گرفت یاد احمدی  ن ژ ا د اقتادم. بیچاره نا امید شد. …

دلم یه جورایی خیلی تنگه… درست بشو نیست انگار… روزا طولانی شده اینجا… یه ربع به نه شب هنوز روشنه روشنه پرنده ها می خونن!!! چی کار کنم خدایا؟؟؟  بعضی وقتا فکر می کنم اماده انفجارم… خونه اینترنت ندارم… وقتی نیست می فهمم بزرگ ترین پر کننده تنهاییم رو از دست دادم… خندوانه می بینم … فیس بوک میرم… ابله رو می بینم عاشق شخصیت عمه و اون سرایداره ام که همه چیز رو لو میده. یو تیوب اهنگ گوش میدم.

دلم می خواد دلمو در بیارم از تو خودم بگیرم کف دستم که دیگه حسش نکنم.

خدایا تو میدونی به این دل تا همین الانه الان چی گذشته خودت قویش کن تکبیر